اولین روزهای تولد آوا کوچولو
آوای نازم ما بعد از به دنیا اومدنت حدود دو هفته مهمون خونه مامانی بودیم.تو این مدت همه با هم متحد شده بودند که کارای فسقلی من رو زمین نمونه
من سعی میکردم کارهای مربوط به تو رو زودتر یاد بگیرم اولش فکر میکردم خیلی سخت باشه ولی غریزه مادری قوی تر از این حرفاست و من تونستم خیلی زود با کمک بقیه از پس همه کارای نی نی خوشگلم بر بیام .خلاصه اینکه عزیز دلم بعد از دوهفته یه روز صبح بابا محمد اومد دنبالمون و ما برگشتیم خونه خودمون منم خوش و خرم از اینکه دیگه همه چیز آرومه و ما هم به زندگی عادی خودمون برگشتیم اون روز و اون شب رو طی کردیم
اما غافل از اینکه این راحت خوابیدن اون شب شما همون آرامش قبل از طوفان بود
و اینک ادامه ماجرا:از فردای همون شب روزهای سخت من و بابا محمد آغاز شد اولین شبی که شما فسقلی ناز تا صبح نخوابیدی و گریه کردی شد و سر آغاز شبهای بعدی و بعدی وبعدی............تا 50 روز فک کن مامانی 50 روز
من و بابا محمد بلافاصله شما رو بردیم دکتر و دکتر هم با یه لبخند قشنگ اعلام کرد که این وضعیت تا حدود 4 ماه ادامه داره و "هیچ کاری"نمیشه کرد به همین راحتی عزیز دلم
دلیل علمی این ماجرا هم همون کولیک یا نفخ بود که نی نی ناز من رو آزار میداد تنها کاری که از دست من و بابا محمد بر میومد این بود تا صبح به نوبت تو رو بغل میکردیم و راه میبردیم جوری که دم دمای صبح هر کدوممون یه گوشه بیهوش میشدیم البته این وسط بابایی بیشتر از همه اذیت میشد چون 6 صبح باید میرفت سر کار از ریخت و قیافمون نگو مادر که از بی خوابی عین زامبی ها شده بودیم (به قول بابا محمد )تازه یه چیز جالب واست بگم که یه شب بابات انقدر تو رو راه برده بود که دیگه پاهاش کج شده بود و حسابی سکندری میخورد راه رفتنش انقدر خنده دار شده بود که نگو کلی وسط اون همه حال خرابمون خندیدیم.این وسط گاهی به کشفیاتی هم میرسدیم اینکه صدای هود یا هواکش تو رو کمی آرومتر میکرد از این قضیه فیلم مستند هم داریم که وقتی بزرگ شدی هی نگاه میکنیم و میخندیم
خلاصه اینکه عزیز دلم اون روزهای سخت سه نفره ما طی شد و ازش یه خاطره موند اما خداییش هیچ شغلی سخت تر از شغل پدر و مادر بودن نیست البته شیرین و سخت .همینجاست که میگن باید دست پدر و مادرا رو بوسید به خاطر این همه سختیها.



اولین روزهای تولد آوا کوچولو
